• یکی از جریانهای اصلی که در کنار جریان انتقادی و سازه انگاری مناظره سوم را شکل داده اند ، پساتجددگرایی و پسا ساختارگرایی است.==‹مناظره سوم جنبه ی فرانظری (metatheoretical) و فلسفی یافته و در حقیقت به ارزیابی ر.ب از «خود» به عنوان یک رشته علمی کشیده شده است.
  • انتقاد پساتجددگرایان به جریان اصلی از عمیق ترین لایه های معرفت شناختی و هستی شناختی تا حوزه های روش شناختی را شامل می شود.

پساتجددگرایی در مقابل تجدد گرایی

  • متون پساتجددگرایی هم آشفته است و هم آشفتگی آور
  • پساتجددگرایی بیشتر بر اساس نفی تجدد تعریف می شود تا انسجام درونی آن.
  • پروژه مدرن به عنوان بک برساخته ی فرهنگی (cultural construction)تلقی  می شود که می کوشد شیوه های خاص تفکر -عقلانیت-را به همه ی گوشه های جهان بسط دهد و به نام ترقی تنوع را نابود کند.عقلانیت برساخته ای ایدئولوژیک است که شکلی از قدرت است و کار کردن آن اینگونه است : قوام بخشیدن به افراد خود انضباط بخشی (self-discipline individuals)که رفتار خود را تحت نظارت قرار می دهند.و تضمین و انطباق و ایجاد مرزهایی که از آنها برای ساکت ساختن و حذف دیکران که با عنوان نابخرد ، بدوی ، جانی ، تروریست و غیره خوانده می شوند ، استفاده می شود.
  • در کل پساتجددگرایی نظریه مدرن را نفی می کند و مدلهای جدیدی از اندیشه ، نگارش و سوژگی را مطرح می کند.
  • اگر نظریه مدرن بر عقلانیت ، انسان مداری (humanism) ، جدایی سوژه یا شناسا از متعلق شناخت یا ابژه ، امکان نیل به شناخت صاق متناظر با واقعیت و نیل به حقیقت از طریق به کارگیری روش های خاص ، بی طرفی  و عینیت شناخت علمی ، برابر دانستن عقلانیت ، رهایی ، برابری و ترقی تاکید می کند، پساتجددگرایی با مخالفت با جوهرگرایی(essentialism)یعنی قایل شدن به اصالت ذاتی برای پدیده ها، شالوده انگاری (foundationalism) به معنا اتکا به شالوده های محکم برای شناخت ،سوژگی مدرن یعنی فاعلیت و نقش مستقل شناسنده ، کلام محوری (logocentrism)، تمامیت انگاری (totalization)، روایتهای کلان (meta-narratives)به معنای اسطوره های بزرگی که به سایر روایتها و گفتمانها مشروعیت می دهد ، و طرح رابطه ی شناخت و قدرت ،شالوده شکنی یا واسازی ، متن انگاری(textualism)،بینامتنی بودن (intertextuality)، چگونه بر ساخته شدن معنا ، تاکید بر تنوع و تکثر و ... در مقابل تجدد قرار می کیرند.
  • پساتجددگرایی به دو شاخه تقسیم می شوند :
  1. متن انگاری : با نام ژاک دریدا پیوند خورده .او می خواهد ادبیات را در مرکز قرار دهد و هم علم  و هم فلسفه را در بهترین حالت ، ژانرهای ادبی تلفی کند.هیچ چیز بیرون از متن نیست ، یعنی امکان شناخت چنین چیزهایی  نیست.
  2. این شاخه در مقوله اصلی «شناخت -قدرت» قرار می کیرد و نماینده اصلی آن میشل فوکو است.ویژگی متمایز این شاخه به هم پیوستن «گفته ها و ناگفته ها» و امور گفتمانی و غیر گفتمانی است.
  • کانون حمله دریدا با شالوده انگاری ، بازنمایی (representation) و سوژه گی است.
  • بازنمایی عبارت است از چگونگی بازسازی یا بازتاب سرچشمه های اصلی که تصاویر و متون ادعا دارند که آنها را باز می نمایند.مثلا عکس درخت هرگز درخت واقعی نیست ،زیرا اگر بود دیگر عکس نبود.==‹ هیچ متنی نمی تواند بازنمود امر بیرون باشد .این ادعا که علم واقعیت را بازمی نماید ، یازبان جهان را بازمی نماید رد می شود.
  • در مقابل گفته می شود که دعاوی کلام محورند .یعنی باور به اینکه حقیقت در کلام یا همان کلام است.==‹دعاوی شناختی دوری(circular)و خود ارجاع اند (self-refrential)یعنیبه مفاهیم دیگر در زبان ارجاع داده می شوند و نه به جهان خارج و هیچ راهی برای  اعتبار بخشیدن به کلام از خارج وجود ندارد.
  • هر متن ادبی متاثر از سایر متون است و نمی توان هیچ متنی را واحد دانست . معنای متن فقط خود آن متن و یا حتی در آنچه مولف تعیین می کند نیست . متن فضایی چند بعدی است که در آن نوشتارهای مختلف که هیچ یک اصالت ندارند در هم می آمیزند و با هم برخورد می کنند.
  • هیچ بازنمایی امکان پذیر نیست ، پس همه بازنمایی ها سیاسی اند ، به نفع یکی و به ضرر یکطرف دیگرند.
  • برای معنا دادن به متن چیزی فرای زبان وجود ندارد.زبان فقط بازتاب خود است.ما درون زبان می اندیشیم ، سخن می گوییم و می نویسیم و درون زبان معانی بارجاع مفاهیم به یکدیگر شکل می گیرند و نه با ارجاع به امر بیرونی، عملا با بازی بی پایان دالها (signifiers)روبه روایم یعنی مدلول (signified)از زبان خارج نیست.
  • یکی از ابعاد مهم اندیشه دریدا متنی دیدن جهان است.متن بودگی (textuality)، همه ابعاد متن اعم از ابعاد منظقی و خطابی آن را در بر می گیرد.چشم انداز نشانه شناختی که امور به ظاهر غیرگفتمانی را نیز به عنوان متون تحلیل می کند که باید چگونگی شکل گرفتن معنا یا معانی آنها را آشکار ساخت، نشان میدهد که چگونه چارچوبهای مرجع ایدئولوژیک به تثبیت معانی کمک می کنند.این چشم انداز متن را از مولف جدا می کند و تالیف را در چارچوب فرهنگ قرار می دهد==‹ این فرض که معنای واقعی متن را باید از نیت مولف دریافت کنار گذاشته می شود . از این رو از مرگ مولف سخن می رود.
  • دریدا هرگونه نظام یافتگی زبان را رد می کند، تولید معنا در نوعی ساختار بسته ( که هر دال دلالت بر مدلولی واحد داشته باشد ) رخ نمی دهد.بلکه عبارت است از بازی دالها که به شکلی بی نهایت گسترش می یابد.
  • نکات اصلی مورد نظر دریدا : نفی امکان دسترسی مستقیم به واقعیت ، تلقی از همه چیز به عنوان متن ، عدم امکان نیل به حقیقت و یا امر خارج متنی ، نفی سوژه به عنوان عامل مقوم زبان  یا موجودی متعالی ، ولزوم تلاش برای نشان دادن روابط سلسه مراتبی موجود در متن.
  • میشل فوکو مانند دریدا بر آن است که معانی بیرون از زبان وجود ندارد و آنچه هست زبان است.او در آثارش که بر باستان شناسی شناخت متمرکز است ، بر سرشت مستقل گفتمان تاکید دارد.
  • تحلیل باستان شناختی به دنبال فهم شرایط امکان پذیری شناخت است ، یعنی آشکار کردن قواعد شکل گیری، نظمها و شیوه های سازماندهی تفکر.در اینجا تاکید بر سوژه نیست ، بلکه تاکید بر صورت بندیهای گفتمانی (discursive formation)است.
  • این صورت بندی ها حول محور درون مایه های خاصی شکل می کیرند ( مثلا امنیت یا دولت ).
  • در آثار تبار شناختی فوکو توجه به قدرت و رابطه ی میان شناخت و قدرت است.تبارشناسی ، تحلیل تبار و چگونگی ظهور پدیده هاست و تاریخ مندی هرچیزی را نشان میدهد و شناخت را  درزمان می داند.این به معنای نفی ضرورت است.یعنی هرچیزی می توانست غیر از این که هست باشد.باید دریافت که چگونه از دل عوامل گوناگون ، رویدادی خاص سر برآورده است.
  • فوکو تجدد را فرایند فزاینده عقلانیت ، هنجار بخشی و سلطه می داند.از دید او عقلانیت مدرن اولا پدیده ای تاریخی و خاص است و نه انچنان که ادعا می شود غیر تاریخی یا جهان شمول ، ثانیا خردگرایی و اشکال سوژگی مدرن نیرویی اجبار آفرین است.
  • نهادها ، رویه ها و گفتمان های «عقلانی» مدرن که می خواهند به تجربه و هرج و مرج ، نظم و سامان دهند به « سلطه » می انجامد.و با تاکید بر خردگرایی ، تجارب مختلف مورد تحلیل و مطالعه و نظارت (surveillance)قرار می کیرد  تا کنترل شوند.
  • فدض وجود یک سوژه یکپارچه ی از قبل داده شده یا جوهره ی انسانی ثابت و مقدم بر اعمال اجتماعی باید کنار گذاشته شود و چگونگی قوام یافتن سوژه در چارچوب تاریخی به عنوان محصول روابط قدرت و تابع پیچیده و متغیر گفتمان ، تحلیل شود.==‹او خواهان نابود کردن سوژه است.
  • شناخت از روابط قدرت جدا نیست و این دو رابطه ی درونی باهم دارند.
  • قدرت پراکنده ، نامتعین و چند شکلی است.و نباید به دنبال سوژه قدرت بود .قدرت از طریق  هژمونی قواعد و فناوریهای سیاسی عمل می کند.
  • لیوتار و بودریار، دو نظریه پرداز مهم پساتجددگرا هستند.آنها بر تحولی تاکید دارند که رخ داده و لاجرم باید نگاه ها را هم تغییر داد.تاکید آنها بر شرایط جدیدی است که از آن به عنوان « وضعیت پسامدرن » می توان یاد کرد.
  • لیوتار پساتجددگرا یی را نوعی افول اطمینان به انگاره ترقی می داند.« برداشت از ترقی به عنوان امری ممکن ، محتمل یا ضروری ریشه در این اطمینان داشت که توسعه هنرها ، فناوریها  ، دانش و آزادی به نفع کل بشر است » اما حال ما به نشانه هایی که خلاف این موضوع اند حساس تریم.
  • لیوتار برای برانداختن گفتمانها و ایجاد گسست در گفتمانهای نظری انتزاعی از تخیل ، الهام ع سبک شعرگونه و چند معنایی بودن دفاع می کند.او مانند فوکو به رابطه ی میان عقلانیت و قدرت باور دارد و این دو را امری واحد می داند.
  • از دید از روشنگری و تجدد  روایات تاریخی و داستانهایی درباره فرایند تاریخی اند  ، نه آنکه خود زمینه یا حقیقت تاریخ باشند.
  • لیوتار پساتجددگرایی را بر اساس بدبینی به روایت های کلان تعریف می کند ، منظور از روایت های کلان یا فراروایتها ، حقایق متعالی و جهان شمول مفروضی اند که بنیان تمدن غرب را می سازند و به این تمدن مشروعیت می دهند.
  • او بر آن است که شناخت پسا مدرن شناخت ضد روایت و شالوده انگاری است و از تنوع ، ناهمگنی و ابداع مستمر حمایت می کند.معرفت شناسی پسا مدرن به فراروایت و تمامیت بخشی بی اعتماد است و بر تنوع و اختلاف تاکید دارد .در شناخت پسامدرن هدف نیل به حقیقت نیست ة آنچه اهمیت دارد «گفتگو » است نه «پژوهش». ونفس گفتگو اهمیت دارد نه رسیدن به حقیقت.
  • بودریار مطالعات تحلیلی از جامعه نوین دارد.اعتقاد دارد که در عصر جدید ، شبیه سازی ها ی رایانه ای ، پردازش اطلاعات ، رسانه ها و سازماندهی جامعه بر اساس مدلها و و کدهای شبیه سازی (simulation)جایگزین تولید به عنوان اصلی سازمان دهنده ی جامعه می شود.==‹نشانه ها اهمیت زیادی می یابند ، آنها بر زندگی اجتماعی حاکم اند . فیلم های سینمایی ، اخبار تلویزیون و ... بخشی از آنها هستند.در جامعه معاصر به تدریج تمایز میان مدل و واقعیت ، مرز میان تصویر یا شبیه سازی و واقعیت درهم می شکند و همراه با آن ، نفس تجربه و زمینه ی امر واقعی (the real)نابود می شود.
  • او باطرح مفهوم ابر واقعی (hyperreal)بر آن است که در این شرایط امر غیر اقع بیشتر از خود واقعیت ، واقعی است.==‹حتی قدرت دیگر مفهوم قدیمی خود را از دست داده و به امری انتزاعی تبدیل شده است.
  • او قدرت را چنان انتزاعی می داند که قابل پیگیری نیست و اساسا مبارزه باان را نوعی ناممکن می داند.
  • او به دلیل حاکمیت نوعی پوچ انگاری ( nihilism)مورد نقد فراوان قرار گرفته است.
  • معرفت شالوده انگارانه مدن بر این نکته تاکید دارد که حقیقت عینی مستقل از همه ی نمادهایی است که برای انتقال آن به کار گرفته می شوند.بنابراین اختلافات درونی حوزه علمی و تعارضات مفهومی را می توان با کشف یک منطق علمی عام که استانداردهای عینی و از نظر ارزشی بی طرف را برای حل  و فصل تعارضات  ارایه کند ، حل وفصل کرد.
  • در نگاه پساتجددگرا:شناخت نوعی عمل برساختن نمادین است.و آنچه نمادها صرفا منتقل می کند.شناخت ما از حقیقت مبتنی بر عقلانیت فرازمانی نیست.زیرا  خود عقلانیت هم به عنوان یک برساخته ی تاریخی رمز زدایی می شود و منطق و خرد از جایگاه رفیع و مطلق خود به شبکه ی زمینه مند تاریخ و عمل نزول پیدا می کنند.
  • علوم اجتماعی پساتجددگرا از توجه مجدد به آنچه مسلم انگاشته شده ، انچه نادیده گرفته شده ، نقطه های مقاومت ، فراموش شدگان ، خرد گریزان ، امور بی اهمیت ، سرکوب شد ه ها ، منکوب و منقاد شده ها ، نفی شده ها ، جزییها ، حاشیه ایها ، حذف شده ها ، ساکت شده ها ، امور تصادفی ، امور پراکنده  و ... حمایت می کند وعدم تعین را جایگزین جبرگرایی ، تنوع را جایگزین وحدت ، تفاوت را جایگزین ترکیب ، پیچیدگی را جایگزین ساده سازی می کند.

بازتاب اندیشه های پساتجددگرایی در روابط بین الملل

  • اکثر نوشته های پساتجددگرایی در روابط بین الملل به شکل کاربرد مفاهیم ، روشها ، و اندیشه های بنیادین این  جریان در ر.ب بوده است و باید با احتیاط از وجود نظریه پردازان پساتجددگرا در این حوزه سخن گفت.
  • واسکز به 5 بعد مهم از تاثیرگذاری پساتجددگرایی در ر.ب اشاره می کند:
  1. سرشت دل بخواهانه تجدد : دو اندیشه روشنفکری نفی میشود : 1- ترقی است که به جای آن گسست مطرح می کردد.   2- این اندیشه که تجدد پایان تاریخ و کما انسانیت است.
  2. طرح انتخاب به جای حقیقت : هیچ چیز ضرورت ندارد ، هرچه هست برساخته و درواقع محصول «انتخابها»یی است که صورت گرفته اند.
  3. واقعیت به عنوان برساخته ای اجتماعی : هرچه هست توسط مردم ساخته شده ، این باورها و رفتارها هستند که «واقعیت» را خلق می کنند ، پس واقعیت «تحمیل انسانی » است.
  4. زبان و چارچوب های مفهمی در معرض پیشگوییهای خود تحقق بخشند : با گسترش عقاید و عمل به انها ، بخشی از جهان که انگاره ها آن را به تصویر می شکند ، عملا به وجود می آید.تحقیق علمی نمی تواند رها از ارزش (value-free)باشد، چون خود به برساخته شدن ساختارهایی کمک می کند که برخی از سبکهای زندگی را تایید و بقیه را نابود می کند.
  5. فرایند هویت یابی و برساخته شدن هویت شکلی از قدرت است : هویت یکی از صورتهای برساخته ی اجتماعی است و هرکس کنترل هویت را داشته باشد ، تاثیری عمیق بر سرنوشت و زندکی فرد و جامعه خواهد داشت.==‹هویت یک امر مبتنی بر «قدرت» است.و از انجا که نوعا انتخابی نیست ، نوعی تخطی از آزادی انسانی است.

متن انگاری و مفاهیم پایه در روابط بین الملل

  • نقطه ی عزیمت پساتجددگرایی در روابط بین الملل این است که جهان را نمی توان از رویه های تفسیری که از طریق آن جهان آشنای ما ساخته می شود جدا کرد==‹توجه پساتجددگرایان بیش از هرچیز به زبان ، گفتمان ، متون و معانی است.
  • جهان ر.ب نیز یک متن است.اما قدرتهایی اند که «قرائت» متن را کنترل می کنند ولی به خود بر اساس تاریخ هویت میدهند.
  • در برابر جریان اصلی در ر.ب که خواهان کنار گذاشتن مباخث هستی شناختی و معرفت شناختی از مناظرات رشته است ، واکر خواستار تعدد برداشتها در ر.ب و مقاومت در برابر جریان اصلی است.
  • تاکید بر بعد گفتمانی و برساخته بودن واقعیات ر.ب ، از سیاست مدرن تا آنارشی ، حاکمیت ، هویت و ... و پیامدهای آن به ویژه از نظر روابط قدرت و ...بعد دیگر مورد توجه پساتجددگرایان است.
  • نخستین گام برای نشان دادن اینکه چگونه یک فرایند ، چشم انداز ، مفهوم یا واقعیت به شکلی اجتماعی برساخته شده است ، این است که از آن فاصله گرفته شود وبه نوعی بیگانه تلقی شود و یا به بیانی آشنازدایی گردد.
  • واکر سیاست مدرن را برساخته اجتماعی می داند که بر عرصه سیاست مکانی (spacial politics) مبتنی بر تمایز میان داخل و خارج تاکید دارد.
  • حاکمیت نیز برساخته مدرن است .حاکم مدرن نمونه ی یک شخصیت عام از انسان خرد ورزی است که در تاریخ جای گرفته و باید با محدودیتهای تاریخی خود مقابله کند.دولت مدرن سوژه ی حاکم کنش جمعی عقلانی است ، ابژه این دولت هم جامعه ی داخلی است.
  • آنارشی هم در اصل وجود ندارد بلکه دولتها آن را می سازند.خودیاری که واقع گرایان مطرح می کنند منطقا از آنارشی برنمی خیزد بلکه آن هم به شکلی  برساخته ی اجتماعی است.
  • امنیت نوعی گفتمان است که ساختارهای اقتدار و کنترل را بازمی نماید.امنیت مدرن چیزی را به شانس وانمی گذارد.همه چیز تحت نظارت قرار می گیرد و در این روند همه چیز ابژه می شوند.(شاپیرو).
  • هویت امری برساخته است که با شکل دادن به مرزهای مصنوعی قوام می یابد. در ورای این مرزها دیگربودگی سرکوب می شود.==‹اشلی از این اصل در پیوند رابطه ی میان هرج و مرج ب ی و نظم داخلی استفاده می کند.
  • مرزهای میان دولتها و خطوط جغرافیایی که روی زمین کشیده شده اند و فرهنگ ژئوپولتیک همراه با آنها بعد دیگر برساخته سیاست ب اند و این گفتمان ژئوپولتیک باید مورد بررسی تبارشناختی قرار گیرد.

نقد و بازخوانی متون نظری

  • بازخوانی متون نظری به ویژه واقع گرایی از موضوعات مورد  توجه پساتجددگرایان است.آنها از شالوده شکنی برای آشکار ساختن تناقضات درونی آنها استفاده می کنندتا مشخص شود که بنیانهای شناخت دلبخواهانه اند و  می توان تفاسیر بدیلی از متن کشف کرد.
  • واکر می کوشد تا نشان دهد می توان یک ماکیاولی متفاوت از ماکیاولی برساخته شده در متون واقع گرا داشت.او می گوید ماکیاولی  به عنوان نماد اصلی سنت واقع گرایی به تصویر کشیده شده است .تفسیر خاصی که از ماکیاولی ارایه شده است متکی بر یکی از نوشته های او یعنی شهریار است . حال می توان با وجوع به سایر نوشته های وی و یژه با قرار دادن این متون در بستر تاریخی خاص آنها ، ماکیاولی را یافت که بیشتر با انسان گرایی و جمهوری خواهی و فضایل مدنی سازگار است تا سیاست قدرت.
  • واکر بر ان است که ماکیاولی به ساختن اجتماعات سیاسی مبتنی بر اشتراکات ارزشی متعهد بود و اشلی نشان می  دهد که مورگنتا هم در نهایت به اجتماع ب ی نظر داشت.اشتراک نظر آنها دولت را به عنوان سرزمینی محصور که درون آن اجتماعی مبتنی بر ارزشهای مشترک می تواند شکل بگیرد نشان  می دهد.
  • اشلی در آثار مورگنتا رگه هایی از نسبی گرایی در شناخت ، علایق عملی نه فنی به شناخت ، تاویل گرایی و پرهیز از عام گرایی های فراتاریخی تشخیص می دهد.

عرصه سیاست بازنمایی (politids of representation)

  • عرصه سیاست بازنمایی با عرصه سیاست گفتمانی نیز مورد توجه پساتجددگرایان در ر.ب بوده است.پژوهشگران پساتجددگرایی به بررسی نقش نمادها ، متون ، تصاویرسازها و .. می پردازند و از طریق نوعی نقد ادبی ، نشان می دهند که چگونه برداشتهای ذهنی دستکاری می شوند.

نظارت ، شبیه سازی ، سرعت

  • دردریان با تاکید بر مفهوم شبیه سازی (متاثر از بودریار)، نظارت ( فوکو) ، سرعت ( پل دیریلیو ) ، اینها را به عنوان نیرهای جهانی مطرح می کند که در ر.ب تغییر ایجاد کرده اند.او اینها را رویه جدید فناورانه می داند که در برابر روشهای سنتی مقاومت می کنند و قدرت گفتمانی آنها  به جای آنکه جنبه ژئوپولتیک (مکانی ) داشته باشد ، جنبه کرنوپولتیک ( زمانی ) دارد.و همچنین اینها تکنواستراتژیک اند یعنی تکنولوژی را مورد استفاده قرار می دهندو تکنولوژی از آنها برای هدف جنگی استفاده می کند.==‹ در عرصه های مختلف ر.ب ، تفکیک میان واقعیت و مدل ناممکن می شود، شبیه سازی ادامه جنگ  از طریق شباهت به واقعیت است. نمونه آن شبیه سازی های جنگ است که با وضعیت واقعی فرق دارد اما حتی در وضعیت واقعی هم بازیگران بر اساس مدل و شبیه سازی عمل می کنند.
  • نظارتی که مورد نظر فوکو است در ر.ب نه به شکل برجهای دیده بانی ، بلکه به شکل ماهواره ها ، رادارها و ... یا ابزارهای جدید جاسوسی است که می توان با روشهای پساتجددگرایانه به بررسی آنها پرداخت.
  • سرعت مقوله ی دیگری است که در مطالعات ر.ب نادیده گرفته شده است.در جهان پسا مدرن ، فضا دیگر در جغرافیا نیست بلکه در الکترونیک است .حرکتی از سیاست جغرافیایی (ژئوپولتیک ) به سیاست زمانی (کرونوپولتیک) صورت می گیرد و توزیع سرزمین جای خود را به توزیع زمان می دهد.==‹باید توجه بیشتری به جنگ برداشتهای ذهنی (war of preception)و جنگ بازنمایی (war of representation)شود.

ارزیابی

  • پورتر: توجه پسا مدرن به بازی بدون مرکزیت نشانه ها در متون ،بصیرتهای جالبی در مورد اینکه معنا چگونه خلق می شود ارایه می کند ، و همچنین رابطه آن را با راهبردهای سلطه نشان می دهد و می تواند نقشی ارزنده در تحلیل قدرت داشته باشد.
  • پساتجددگراها نوشته های خود را تشکیل دهنده یک مکتب فکری نمی دانند ، بلکه برآنند که باید وارد گفتگویی با اندیشه های نادیده گرفته شده و پانوشته های فراموش شده و همچنین با اندیشمندان و متون بزرگ شد.
  • پورتر سه نقطه ضعف را برای جریان پساتجددگرا در ر.ب ذکر می کند :
  1. عدم تحمل تنوع
  2. دست کم گرفتن محدودیتهای مادی
  3. عدم حساسیت نسبت به اهمیت ارزشها و اجماع
  • نیوفلد بر آن است که پساتجددگرایان به محتوای هنجاری-سیاسی رهیافت خود توجه ندارند.ترجیح کثرت گرایی به نظم ، اختلاف به اجماع و بی نظمی به صلح.