• جاذبه این نظریه به دلیل نزدیکی به عملکرد سیاستمداران عرصه بین الملل است.
  • آنها وجود یک سنت دیرینه واقع گرایانه را بیانگر تداوم واقعیات سیاست میان ملتها می دانند.
  • مایکل دویل بر آن است که می توان سه سنت واقع گرا را تشخیص داد :
  1. بنیادگرایی متاثر از ماکیاولی که بر اهمیت بلندپروازی های فردی تاکید دارد.(fundamentalism)
  2. ساختارگرایی که متاثر از اندیشه های هابز نظام بین الملل را مهم می دانند.(structuralism)
  3. تکوین گرایی متاثر از روسو که بر اهمیت عوامل سطح مانند سرشت و قدرت و روابط میان جامعه و دولت تاکید دارد.
  • توسیدید ؛ تاریخ جنگهای پلوپونزی ؛ توجه به قدرت و یا عدالت به عنوان بنیان رفتار بین الملل ، توجه به موازنه قدرت نیز از وجود اشتراک او یا واقع گرایان است ، او  از نمایندگان بدبینی اخلاقی در سیاست محسوب می شود.
  • بلندآوازه ترین اندیشمند و سیاستمدار شرقی که نمودهایی از واقع گرایی را در افکار او می توان دید ، کاتیلیا است. او قدرت را به کانون اصلی چهارچوب نظری خود تبدیل کرد.
  • در قرون وسطی برداشت بدبینانه از سرشت گناه آلود انسان در تفکر مسیحی یکی از پایه های اندیشه واقع گرایی را در خود می پروراند.
  • سه رکن اساسی اندیشه ماکیاولی :
  1. تاریخ عبارت است از یک سلسله علت و معلولی که با تلاش فکری می توان جریان آن را تحلیل و درک کرد اما نمی توان آن را هدایت نمود
  2. نظریه عمل را به وجود نمی آورد بلکه عمل نظریه را می سازد.
  3. سیاست تابع اخلاق نیست بلکه به عکس است.
  • هگل : مهم ترین وظیفه دولت حفظ خود است.
  • هانریش فون ترایچکه ، مورخ آلمانی : در تفکر او ترکیبی از توجیه و تقریبا ستایش حاکمیت دولتها ، رقابت قدرتهاو جنگ دیده می شود.سیاست قدرت از نظر او یک ارزش است.
  • واقع گرایی نوین بر مبنای واقع گرایی سنتی صادره از اروپا به صورت واکنشی اساسی در قبال بحران نظام بین الملل و ضربه آن به بنیانهای فکری فلسفی آرمان گرایانه شکل گرفت.
  • ای اچ کار : عالم باید واقعیت را قبول نماید و به تحلیل علل و پیامدهای آنها بپردازد.نمی تواند رویدادها را تحت تاثیر قرار دهد و یا در آنها دگرگونی ایجاد نماید.
  • او  می پذیرد که علم سیاست هرگز نمی تواند خود را کاملا از آرمان پردازی رها کند و این امر طبیعی است.
  • رینولد نیبور: عالم الهیات پروتستان ، پدر فکری واقع گرایان به اصطلاح لیبرال مانند مورگنتا و کنان می باشد.
  • در ذات انسان اراده معطوف به زندگی وجود دارد که به نظر او اراده معطوف به قدرت از آن ناشی می شود.==‹ با افزایش قدرت خود امنیت یابد.
  • سیاست بین الملل نیز روابط میان گروههای کوچک ، تلاش برای حفظ و کسب قدرت است.
  • او نیز امکان از بین رفتن تعارضات در سطح بین الملل را از طریق ایجاد جکومت جهانی نفی می کند.
  • فردریک شومان :
  • حفظ خود هدف غایی هردولت است
  • بنیان غیر قابل اجتناب رفتار بین دولتها عدم اعتماد است.
  • قدرت را در توان نظامی یا توان نبرد تلقی می کند.
  • ارزش اصول اخلاقی صرفا تبلیغاتی یا در مواردی است که با قدرت ملی متقارت باشد
  • آرنولد ولفرز:
  • خواهان تمرکز بر افراد انسانی می باشد زیرا رفتار دولتها نهایتا به واکنش های روان شناختی آنها بستگی دارد.
  • دولتها را تنها بازیگران عرصه بین الملل نمی داند و بر کنش گران فروملی ، فراملی و فوق ملی در صحنه جهانی تاکید دارد.
  • او تاکید بر نقش فرد در روابط بین الملل می کند و معتقد است در شرایط مختلف هریک از کشورها تفاسیر مختلف از هدف و حفظ بقا ملی دارند.
  • ریمون آرون
  • کتاب صلح وجنگ 1966
  • در نظام بین الملل هدف اصلی هر واحد تضمین امنیت و حفظ بقا خود است.
  • واحدهای سیاسی قدرت را فی نفسه طلب نمی کنند بلکه از آن به عنوان ابزاری برای نیل به هدف استفاده می کنند.مانند صلح و یا عظمت .یا تاثیر گذاری بر نظام بین الملل.
  • برآن است که با همگنی دولتها ، شباهت یافتن رویه های حقوقی در داخل کشورها امکان ایجاد جامعه جهانی وجود دارد.
  • جرج کنان:
  • دولتها باید منافع ملی را به عنوان هادی سیاست خارجی در نظر بگیرند ، و باید منافع بلند مدت را درنظر بگیرند تا ثبات و نظم شکل بگیرد.
  • هانس جی مورگنتا:
  • کتاب سیاست میان ملتها ، مهم ترین کتاب در رهیافت نظری روابط بین الملل است.
  • منظور از قدرت کنترل اذهان و اعمال سایر انسانهاست.قدرت سیاسی رابطه ای است روانی است میان کسانی که آن را اعمال می کنند و آنهایی که قدرت بر ایشان اعمال می شود.دستور ، تهدید یا کاریزمای یک فرد یا مقام ؛ این سه طریق ممکن است به شکل ترکیبی نیز عمل کند.
  • قدرت و منافع ملی دو مفهوم کلیدی برای مورگنتا است.
  • عناصر قدرت ملی : جغرافیا ، منابع طبیعی ، توان صنعتی ، آمادگی نظامی ، جمعیت ، منش ملی ، روحیه ملی ، کیفیت دیپلماسی و کیفیت حکومت.
  • منافع ملی تنها در حالت انتزاعی است که محتوایش تعیین می شود و در عمل نمی توان به مفهومی از آن دست یافت.عملا تعیین منافع ملی امری ذهنی و وابسته به برداشتهای فردی سیاستمداران و همچنین ناظران است.
  • دولتها می توانند سیاست حفظ وضع موجود یا تغییر وضع موجود یا سیاست پرستیژ را که نمایش قدرت است در پیش گیرد.مورگنتا حق را به حافظان وضع موجود می دهد.
  • برای او اخلاق در سیاست خارجی جایی ندارد.
  • ایدئولوژی جایگاهی صرفا ابزاری دارد
  • ایدئولوژری و اخلاقیات پوششهایی هستند که واقعیت سیاست قدرت را پنهان می کنند
  • اخلاق سیاسی با اخلاق فردی متفاوت است و در عرصه سیاسی معیار ارزیابی رفتار اخلاقی بر اساس "پیامد "است نه "نیت".
  • او بر سرشت آنارشیک نظام بین الملل تاکید دارد و به تبع آن بر امکان همیشگی وقوع جنگ در آن تاکید دارد.
  • در طول تاریخ 5 روش برای حفظ نظم و صلح بین الملل به وجود آمده است:
  1. موازنه قدرت
  2. حقوق بین الملل
  3. سازمانهای بین المللی
  4. حکومت جهانی
  5. دیپلماسی
  • اولی و آخری کارآمدترین ابزار معرفی کرده است.
  • نظام بین الملل با موازنه قدرت به ثبات و تعادل می رسد اما این ثبات شکننده است زیرا :
  1. دولتها بر اساس حدسیات و برداشتهای خود از قدرت خود و دیگران عمل می کنند و یک عدم قطعیت وجود دارد.
  2. تلاش برای موزانه قوا در شرایط عدم قطعیت به تلاش برای نیل به حداکثر قدرت منجر می شود ==‹ هیچ گاه موازنه واقعا به وجود نمی آید.
  3. موازنه قدرت به تنهایی برای تثبیت نظام دولتها و حفظ استقلال اعضا کارآمد نیست و نوعی اجماع اخلاقی نیز برای تحدید قدرت طلبی دولتها ضروری است.
  • وسایلی که دیپلماسی در اختیار دارد:
  1. اقناع
  2. مصالحه
  3. تهدید به کاربرد زور

هنر دیپلماسی عبارت است از تاکید مناسب و درست بر هریک از این ابزار در لحظه خاص

  • موفقیت دیپلماسی تابع این قواعد است :
  1. دیپلماسی باید عاری از روح جنگاوری باشد یعنی نباید تابع مبارزات ایدئولوژیک شود
  2. اهداف سیاست خارجی باید بر مبنای منافع ملی تعریف شود و با قدرت از آن حمایت شود
  3. دیپلماسی باید از نقطه نظر سایر دولتها به صحنه سیاسی بنگرد یعنی حدود امنیت ملی طرف مقابل را نیز به رسمیت بشناسد.
  4. دولتها باید آماده مصالحه در موضوعاتی که برایشان حیاتی نیست باشند.
  • مصالحه 5 شرط دارد:
  1. از حقوق بی ارزش به خاطر جوهره یک امتیاز واقعی صرف نظر کنید.
  2. هرکز خود را در موقعیتی قرار ندهید که عقب نشینی از آن بدون از دست دادن حیثیت یا قبول مخاطرات عظیم ناممکن باشد.
  3. هیچ کاه به متحد ضعیف خود اجازه ندهید برای شما تصمیم بگیرد.
  4. نیروهای مسلح ابزار سیاست خارجی اند نه ارباب آن
  5. حکومت رهبر افکار عمومی است نه برده آن.

مورگنتا این مدل را بازیگر خردمند می داند(rational actor)

  • تنها راه رسیدن به صلح پایدار در ر.ب شکل گیری جامعه جهانی است که به شکل گیری دولت جهانی منجر خواهد شد.لازمه آن وجود جامعه اخلاقی و سیاسی جهانی قبل از تشکیل دولت جهانی است.
  • اگر منافع ملی به طور مسالمت آمیز پیگیری شود این نتیجه حاصل می شود و دیپلماسی می تواند ابزاری در راه رسیدن به چنین شرایطی باشد.
  • سازمانها و نهادها تنها تا جایی کارایی دارند که با منافع ملی دولتها سازگار باشند.

نوواقع گرایی:

  • یکی از حوزه های مورد توجه واقع گرایی جدید مسایل اقتصادی بین الملل است.
  • کنت والتز مهم ترین نماینده نوواقع گرایی.
  • کنت والتز:
  • کتاب نظریه سیاست بین الملل1979.
  • سه تصویر از جنگ :
  1. ریشه جنگ را در سرشت جنگ طلب انسان یا انسانهایی جستجو می کند.
  2. ریشه جنگ را در دولتها یا ایدئولوژی خاصی تبیین می کند
  3. وقوع جنگ را بر مبنای خصوصیات آنارشیک نظام بین الملل تبیین می کند.
  • والتز هر سه تصویر را برای توضیح جنگ لازم می داند.تصویر نخست را تقلیل گرایانه می داند.
  • والتز بی تردید علم گراست و خود را ملزم به روش شناختی علمی می داند.تحقیق علمی را فعالیتی رها از ارزش و از نظر سیاسی بی طرف می داند.
  • بر آن است که باید میان نظریه و قانون تفکیک قایل شد.قانون را می توان به آزمون تجربی کشید( مانند آب در صد درجه می جوشد )اما نظریه ها ( بر خلاف برداشت استقراگرایان و اثبات گرایان ) مجموعه ای از قوانین نیستند ، بلکه عباراتی اند که آن قوانین را تبیین می کنند.
  • مدل نیز با نظریه متفاوت است ، در یک معنا باز نمود نظریه است و در معنایی دیگر تصویری ساده ازواقعیت است.
  • در نظریه سازی هم قیاس مهم است هم استقرا.اما همه اینها وقتی اهمیت دارد که یک فکر خلاق ظهور کند.(creative idea)
  • معیار قضاوت در مورد نظریه ها صدق و کذب آنها نیست بلکه در مفید بودن آنها در تبیین یا پیش بینی است که وابسته به همان انگاره های خلاق است.
  • سئوال : چرا دولتها به رغم تفاوتهایی که از نظر سیاسی ایدئولوژیک و ... دارند ،رفتار مشابهی در سیاست خارجی به نمایش می گذارند ؟
  • ساختار در وهله اول با تعامل واحد ها شکل می گیرد اما بعد از شکل گرفتن رفتار دولتها را تعیین می کند.
  • ساختار یک امر انتزاعی است ، قابل مشاهده نیست.
  • ساختارهای سیاسی بر اساس سه مولفه تعریف می شوند:
  1. اصل سازمان دهنده (organizing principle)
  • این اصل در جوامع داخلی سلسله مراتبی و در نظام بین الملل آنارشی است.فاقد اقتدار مرکزی است ، درنتیجه محیط بین الملل محیط خود یاری است(self-help)
  • نظام زمانی تغییر می کند که در اصل سازمان دهنده تغییر ایجاد شود، یعنی مثلا ساختار آنارشیک جای خود را به سلسله مراتبی بدهد.
  1. تعیین کارکردهای اجرایی (functional differentiation)
  • در نظام داخلی تفکیک کارکردها مشخص است و در تقسیم کاراجتماعی نمود پیدا می کند، اما در نظام بین الملل این تفکیک نیست ، چرا که دغدغه اصلی تامین امنیت پابرجاست ، جایی برای تفکیک کارکردها باقی نمی ماند.
  • در نظام سلسله مراتبی تغییر در تعریف و تخصیص کارکردها به تغییر نظام منجر می شود اما در نظامهای آنارشیک به دلیل یکسان بودن کارکرد واحدها ، تغییر نمی تواند در این سطح صورت بگیرد.
  • توزیع توانمندیها(distribution of capabilities)
  • در نظام بین الملل توزیع توانمندیها در میان واحدها عامل تمایز آنهاست.
  • به علت عدم تمایز کارکردها ، آنچه که اهمیت دارد توزیع توانمندیهاست که تغییر در آن می تواند به معنای تغییر در ساختار نظام باشد.
  • فرایند غیر مستقیمی که ساختار با آن کار می کند یا سازوکاری که از طریق آن به رفتارهای خاصی منجر  می شود دو وجهی است و از طریق جامعه پذیری (socialization) کنشگران و رقابت (competition) میان آنها عمل می کند.
  • ساختار مستقل از خصوصیات واحدها و تعاملات میان آنها رفتار آنها را تعیین می کند.اما ساختار نمی تواند تفاوت های موجود در سیاست خارجی دولتها را تبیین کند.
  • دولتها در همکاری به سود مطلق توجه ندارند و سود نسبی برایشان مهم است که اگر به زیانش باشد مانع از همکاری و تداوم آن خواهد شد.این حاصل آنارشی است.
  • والتز در میان انواع توزیع قدرت ساختار دو قطبی را با ثبات تر می داند بر خلاف مورگنتا که نظام چند قطبی همراه با یک عامل ایجاد توازن (balancer) را با ثبات می داند.
  • والتز موافق نیست که وابستگی متقابل در جهان امروز افزایش یافته (برخلاف نو لیبرال ها )حتی اگر افزایش یافته باشد ، باعث افزایش همکاری نمی شود بلکه امکان دامنه تعارضات را در زمینه های مختلف افزایش می دهد.
  • گیلپین : او را نماینده  « واقع گرایی سیستمیک هژمونیک » می دانند.او هم به تحول در نظام توجه دارد هم به نقش سیاست در اقتصاد.
  • سه نوع تغییر می تواند در نظام بین الملل ایجاد شود :
  • تغییر نظام (system change)به معنای دگرگونی عمده در ماهیت خود نظام که ناشی از دگرگونی در سرشت کارگزاران یا واحدهای تشکیل دهنده نظام است که می تواند دولتشهر ، دولت ملی ، امپراتوری و ... باشد.
  • تغییر سیستمیک یا دگرگونی درون نظام که به شکل تغییر در توزیع قدرت است.
  • تغییر در سرشت تعاملات سیاسی ،اقتصادی ، اجتماعی -فرهنگی درون نظام.
  • چگونگی تغییر در نظام بین الملل: کنش گرانی که بیش از همه از تغییر منتفع می شوند و قدرت کافی (در نتیجه تغییرات اقتصادی و فناورانه در طول زمان )به دست می آورند ، که بتوانند چنین تغییری  بدهند می کوشند نظام را به گونه ای که به نفعشان باشد تغییر دهند.
  • در نتیجه این فرایند از یک سو پرستیژ ، تقسیم سرزمین ها ، تقسیم کار بین المللی و قواعد نظام تغییری اساسی نکرده و نفع قدرت های مسلط موجود است اما توزیع قدرت به شدت تغییر نموده است.
  • اگر هیچ دولتی معتقد نباشد که تلاش برای تغییر نظام به نفع آن است ، نظام بین الملل ثابت خواهد بود.
  • معمولا با جنگ است که تکلیف نظام جدید روشن می شود.( جنگ هژمونیک )
  • توافق صلحی که متعاقب آن شکل می کیرد بنیانهای سرزمینی نظام را دوباره سامان می دهد.
  • تامید در اقتصاد بر دستاوردهای مطلق است و حاصل جمع صفر نیست ، اما درسیاست همیشه قدرت امری نسبی بوده یعنی بازی با حاصل جمع صفر.به همین دلیل است که دولتها درگیر بهبود یا حفظ وضع موجود اند دایما.
  • درست است که دولتها تنها کنشگران نظام بین الملل نیسنتند اما مهم ترین آن هستند و تعامل میان منافع ملی آنهاست که کنش سایر بازیگران را تعیین می کند.
  • آنچه روابط فراملی را ممکن می کند وجود قدرت هژمون است.
  • کنش گران غیر دولتی نمی توانند تاثیر تعیین کننده ای و مستقیمی بر نظام بین الملل داشته باشند.
  • آنچه در جهان مرکب از دولت-ملتهای متعارض می تواند موجودیت یک اقتصاد بین الملل به هم وابسته را توضیح دهد ، وجود قدرتی است گه بتواند نظام را مدیریت کندو ثبات بخشد. ( یا همان ثبات هژمونیک که کیندلبرگ مطرح نمود ).
  • استفن کراسنر:
  • در واقع گرایی ساختاری کراسنر آنچه مورد توجه خاص است نهاد ها یا رژیمهای بین المللی اند.
  • رژیم به معنای اصول ، هنجارها ، قواعد ، رویه های تصمیم گیری است که انتظار است کنش گران حول محور آنها در یک حوزه موضوعی خاص به هم نزدیک شوند.
  • او اهمیت قدرت سیاسی برای خلق رژیمها را می پذیرد ، به نظر او امکان ندارد رژیمهای پایداری را ایجاد کرد مگر آنکه از حمایت دولتهای قویتر در درون نظام برخوردار باشد.
  • برای او سازوکار اصلی مورد استفاده «ثبات هژمونیک » است
  • دولت هژمون در سطح نمادین به الگوی قابل تقلید دیگران تبدیل می شود.
  • دولت هژمون می تواند با عدم اعطای کمک و وارد شدن در رقابت در بازار کشورهای ثالث ، رقبای خود را تحت فشار قرار دهد.
  • قدرت اقتصادی هژمون به آن اجازه می دهد که اعتماد لازم برای یک نظام پولی بین المللی با ثبات را فراهم آورد.
  • اقتصاد باز بین الملل در شرایطی شکل می گیرد که یک دولت هژمون در حال صعود باشد.
  • رژیو ها حتی بعد از افول هژمونمی توانند به حیات خود ادامه دهند.
  • درجه ای از نابرابری میان توانمندیهای ملی و خصوصیات رژیم امکان پذیر است و موجب می شود رژیم از ثبات و پایایی برخوردار شود اما اگر این ناهماهنگی ها زیاد باشد احتمال گسست ناگهانی رژیم زیاد است.

واقع گرایی نو کلاسیک

  • نو کلاسیک بر خلاف نو واقعگرایان تنها به عوامل سطح نظام توجه ندارند بلکه برآنند که برداشتهای ذهنی و ساختار داخلی دولتها نیز حایز اهمیت است.
  • در عین حال که آنارشی را مهم می دانند بر بینش های واقع گرایی کلاسیک تاکید می کنند و به همین دلیل آنها را نوکلاسیک می نامند.
  • نوکلاسیک ها را می توان بر اساس دسته بندی اسنایدر به دو دسته تهاجمی (offensive) و دفاعی (defensive) تقسیم نمود.
  • واقع گرایی تهاجمی :
  • آنارشی دولتها را وادار می سازد که قدرت (یا نفوذ نسبی )خود را به حداکثر برسانند.در مواردی که منافع آن بیش از هزینه های آن باشد.
  • این شاخه بسیار به والتز شباهت دارند.اما در تحلیل خود بسیار به تاریخ بها می دهند و با توجه به تاکید بر غیر مستقیم و پیچیده بودن تاثیر قدرت نسبی بر سیاست خارجی راه خود را از نوع واقع گرایی جدا می کنند.
  • فرید زکریا و جان مرشایمر را مهمترین نظریه پردازان تهاجمی دانسته اند.
  • زکریا بر آن است که تاریخ نشان می دهد که دولتها در شرایطی که به شکل فزاینده ثروتمند می شوند ، به ایجاد ارتشهای بزرگ روی می آورند و به دنبال افزایش نفوذ بین المللی خود می روند.
  • توانمندیهای نسبی تا حد زیادی به نیات دولتها شکل می دهد.
  • دولتها در زمان هایی که نخبگان تصمیم گیر آنها تصورکنند  توانمندیهای نسبی کشور بیشتر شده است ، به راهبردهای تهاجمی و با هدف بیشینه سازی نفوذ روی می آورند.